به لینک زیر هم سر بزنید جشنواره هشتمین خورشید ولایت / ۲۳ اسفند ۹۰ مشهد اردوی آفتابگردانها (شاعران جوان انقلاب )/ ۸ اسفند ۹۰ مشهد با اینکه باید این روزها خوشحال باشم ولی نیستم... به قول مهران مدیری : می خوام یک ماه بخوابم بعد از سه سال دردسر... وبه قول مهدی موسوی : یک مشت شعر ِ چاپ نباید! از آدمی که غیرمجاز است دیوار ِ دکمه های تو بسته تا پنجره که موی تو باز است ما را به درد خود بگذارد هر کس که اهل ناز و نیاز است... نقاشی زیر اثر استاد ایمان ملک زاده
و یه شعر نسبتا قدیمی... ا ...ن...ف...ج...ا...ر دیگر برای عشق نمانده ست جراتی از ترس انفجار دل ، این بمب ساعتی زل می زنم به ساعت قلبم که تیک – تاک هشدار می دهد که نمانده ست فرصتی من سایه ی سیاه پلنگی که مرده است تو ماه برکه ای که گرفتار غربتی آیینه گفت : « پیر شدی » باورم نشد ای عمر برق و باد ، فقط آه وحسرتی من خسته از هجوم غم و درد و زخم و هیچ لم می دهم به شعر تو ، این مبل راحتی سر روی شانه های خودم می گذارم و دیگر امان نمی دهد این بغض لعنتی حالا به جای عشق برای تو ماند ه است یک عکس پاره پاره و یک شعر خط خطی لْرد عنوانی است که عموماً برای نجیبزادهها در کشورهایی نظیر انگلستان به کار میرود. این مقام معمولا ارثی است اگر چه در برخی کشورها این مقام را میتوان از دربار نیز دریافت کرد. معمولاً لردها مرد هستند، اگر چه لردهای مونث هم وجود داشتهاند، چنان که در جزیره من، ملکه الیزابت دوم را با عنوان لرد من (به انگلیسی: Lord of Mann) خطاب میکنند. تعظیم کن
به لرد سیاهی که در من است فریاد های گنگ نگاهی که در من است من را شکنجه می دهد از بس
که خیره اند این چشم های چشم به راهی
که در من است من یک
مترسکم که به پوچی رسیده است لعنت به
ترس این دل کاهی که در من است یا لا اقل بیأفت به چاهی
که در من است تو اهل تیر ماهی و من شیر ماهی ام نفرین به
شور بختی ماهی که در من است از ترس دوری از تو و چشمان
گرم توست این لرز های گاه به گاهی
که در من است برگرد و باز
در ته این راهرو بأیست تعظیم کن
به لرد سیاهی که در من است سلامی به دشمنی بعضی دوستان و دوستی بعضی دشمنان باید که آقای دوباره موسوی باشم! باید قوی باشم... ببین! باید قوی باشم سید مهدی موسوی (پرنده ی کوچولو...) گنجينه ي دزدان دريايي اندیشه ای در هیبت یک شعر می آیی شعری فرا هنجار تر از سبك نيمايي تو سوژه ي شعر تمام شاعران هستي اي استعاره از شكوه و اوج زيبايي درياي چشمانت پر از موج خروشان است يك منظره با چشم اندازي تماشايي يوسف ترين افسانه ي پيراهن پاره تو باب ميل گرگ دستان زليخايي من هفت دريا را به دنبال تو گشتم اي گنجينه ي با ارزش دزدان دريايي اما تو دور از دسترس تر مي شوي هر روز اي آرزوي دور و وهم آلود و رويايي فروردین90
تقدیم به تمام جانبازان ... خلیلی سوخته دست های جهل افکار عقیلی سوخته یوسفی در چاه مرده یا خلیلی سوخته؟ هر زمان شیطان برای شعر وحی آورده است بال پرواز خیال جبرئیلی سوخته مرگ بر دستان سرخ سیلی ارباب ها زندگی بر صورت از دست سیلی سوخته دست هایم را به دستانت زدم آتش گرفت تا ببندم باز بر دستت دخیلی سوخته عشق را در کوره تاریخ آتش زد دلم عشق مفقود الاثر شد ، شد فسیلی سوخته دارد از حکم قصاص عشق صحبت می کند یوسفی در چاه مرده با خلیلی سوخته! (روز تولدم) 4 تیر ماه 1390 به نام خالق هنر سلام باچند سه گانی پذیرای نظرات و نقد های شما هستم ( البته شما به دید یک تجربه بخوانید ) ۱ مثل ترس یک گداست گوشه ی پیاده رو ۲ قطره قطره گریه کرد و خنده شد آسمان شهر سرخ سرخ بود هر که بال و پر نداشت هم پرنده شد ۳ خانه ی سیاه و قار قار یک کلاغ زندگی ، سکوت ، مرگ ، عشق ، اتفاق ساعتی شکسته گوشه ی اتاق ۴ بغض های حل شده پشت پلک پنجره خنجریست توی حنجره ۵ زندگی سوال بی جواب عشق ، درد ، مرگ زندگی گلیست خشک مانده لای یک کتاب . . . . . یک غزل و یک رباعی تقدیم می کنم . . . . . . اینبار که گوشم به صدایت برسد... اینبار که آسمان به پایت برسد... ای کاش خدای عشق قسمت بکند دستم به ضریح دست هایت برسد . . . . . . . نمی رسم من سال هاست می روم اما نمی رسم من که به گرد پای تو حتی نمی رسم زاینده رودی ام که به مرداب می رسم باید قبول کرد به دریا نمی رسم نه ماه شد هزار هزاران هزار سال من ـ این جنین مرده ـ به دنیا نمی رسم دنیا بهشت و دوزخ آغوش چشم توست حتی به این قیامت عظمی نمی رسم در چشم های گنگ خودم خیره می شوم دنبال تو ببین به کجا ها نمی رسم ...تو داد میزنی که به دادم برس خدا... ...من داد میزنم که خدایا نمی رسم... یک کوه یخ از سراب آدم برفی یک ساعت بعد قصه ی آّب شدن ... خورشید و دل مذاب آدم برفی آذر89 با عرض سلام و تقدیم غزل ماهی و دریا ماهی تنگ که اندیشه ی دریا دارد خبر از وسعت بی رحمی اش آیا دارد؟ هرکه از خانه و کاشانه ی خود دور شود اگر از غصه بمیرد ، به خدا جا دارد دیدن بوسه ی خورشید به دریا زیباست دیدن آمدنش نیز تماشا دارد چشم دریایی تو مثل صدف درساحل باز زیباست و سر بسته معما دارد دوستم داری و من دوست ترت می دارم تو بدان عشق ولی شاید و اما دارد باز هم از عطش عشق به دریا نگذشت ماهی تنگ که اندیشه ی دریا دارد این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد با گرامیداشت اردیبهشت ، ماه شعر و یادی از استاد قیصر امین پور ، سهراب سپهری، حکیم خیام نیشابوری و «حکیم طوس» ابوالقاسم فردوسی و ... وتقدیم یک دو بیتی من و صحرای خون یکسر جنازه کنار لاله ها پرپر جنازه من آن فرمانده ی بیچاره هستم که مانده بین یک لشگر جنازه با عرض سلام خدمت دوستان شاعر و غیره و تقدیم دو دوبیتی!!!! و البته در فضایی تقریباً یکسان امیدوارم لذت ببرید کلاغ کلاغ و خاطراتش تلخ و کوچک کلاغ و غار غار و اخم و شکلک کلاغ و عاشقی ؟ امکان ندارد ! کلاغ و عشق یک جوجه مترسک! مترسک نمای مزرعه ، دریا ، مترسک همه کوچیده اند اما متر سک دلش با بال کنجشکان پرید و ... تنش در وسعتی تنها ، مترسک تصویری از زنده یاد احمد شاملو تقدیم به دوستان رد پایش به سمت دریا نه ! با خودش گفت «خو کشی خوب است » و صدایی که گفت «اینجا نه » دست هایش به سمت دریا رفت ردپایش به روی شن ها ماند از حساب و کتاب زندگی اش یک علامت به شکل منها ماند دو قدم پیش تر به سمت خدا دو قدم مانده بود تا ابلیس این طرف عشق بود و آیینه آن طرف آه سرد با ابلیس یک قدم رفت رو به حسرت و آه آینه باز هم ترک بر داشت دیو بد بختی اش عجیب و غریب یک بدن با هزار ها سر داشت در میان سکوت صخره و آب مرد بیچاره دست و پا میزد باز درگیر آه و حسرت بود باز آیینه را صدا میزد
شعری از میثم داودی تقدیم به منافقین گرگ صفت گرگ نمایان بیتابم آنچنان که درختان برای باد پیچیده در سکوت درختان صدای باد شاید دوباره تازه شود ماجرای باد قطعاً تگرگ میوزد امشب به جای باد امشب کلاغ شبزده درگیر قارقار امشب تمام باغ و درختان در انتظار باران وزید شعر مرا روسیاه کرد باور کنید ابر فقط اشتباه کرد آری دوباره مرد نگاهی به ماه کرد خود را برای گرگ شدن رو به راه کرد این بیت های تلخ فقط اتفاق نیست این یک حقیقت است کبوتر کلاغ نیست هم عاشقند و عشق رهاورد دینشان هم خون عشق می چکد از آستینشان شیطان بدون شک زده حالا زمینشان قطعاً به شک بدل شده دیگر یقینشان دیگر بدون شک به جهنم رسیده اند با عرض سلام خدمت دوستان شاعر و غیر شاعر این وبلاگ صرفا جهت نمایش اشعار اینجانب « میثم داودی » ، 15 ساله ، متولد و عضو انجمن شاعران قم ، در تاریخ 28/12/89 ایجاد شد ، بدیهی است نظرات و نقد های شما باعث دلگرمی اینجانب می شود . باتشکر از تمامی دوستان

لازم است قبل از شعر بگویم که

پاورقی

راستي لينك زیر من در آنات هستم سر بزنید و نظر بدید لطفا
.
سلام
.
.
.
.
یک رباعی تقدیم میکنم به دوستان گرما زده!
.
.
.
.
آدم برفی
شب بود و سکوت و خواب آدم برفی



چمدان ترس
یک ایستگاه خاطره جا ماند از قطار
بغضی میان حنجره جا ماند از قطار
دستان سرد و یخ زده اش را بلند کرد
دستی که پشت پنجره جا ماند از قطار
یک دست سرد ، یک چمدان ترس ، یک قطار
در گیر و دار دلهره جا ماند از قطار
یک حلقه ابر دور نگاهش نشسته بود
چشمی که در محاصره جا ماند از قطار
جنگل کنار پنجره اش می دوید ... تا _
_ تونل رسید و منظره جا ماند از قطار...

خودکشی
دست هایش به سمت دریا بود
| Design By : Mihantheme |

